نامه یک عاشق به معشوقش - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 11:40
(نامه یک عاشق به معشوقش) نمي دونم از كجا شروع كنم؟از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي بار...
مهرمادری - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 11:40
پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك .پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمهسوخته یافت . . . ولی ما...
یه روزخوب - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 11:40
(یه روزخوب) یه ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ : ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﻟﺤﺎﻓﻪ ﻣﻦ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﻟﺸﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺍﻻﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﺑﺎ؟ ﭼﺮﺍ ﻻﻣﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟؟ !!! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ! ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ؟ ... چرا ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺧﻪ؟! ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ...! ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺷﺴﺘﻦ؟ ﻋﺸﻘﻢ؟ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ... ﭼ...
- تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 20:10
سلامتی روزی که من سفید پوشیدم... سلامتی روزی که رفقا مشکی پوشیدن و من حال میکنم با تیریپشون... سلامتی چند تا شونه... سلامتی یه صدای بلند و صدای تکرار جمعیت... سلامتی اشکا... سلامتی خاکا... سلامتی تنهایی زیر خاک... به سلامتی... Adblock test (Why?)
(تنهایی یعنی) - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:30
تنهایى یعنى:u2029 در کافه تک و تنها نشسته باشى،u2029 دختری زیبا بیاید و بپرسد: تنهایى؟u2029 درجواب بگویى: آرى؛u2029 صندلى راعقب بکشد و بگوید:u2029 پس من صندلى را . . . . مى برم…
(عاشقانه های من) - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:30
دنبالـ کسے نیستمـ کهـ وقتے میگمـ میرمـ ؛بگهـ : نرو !کسے رو میخوامـ کهـ وقتے گفتمـ میرمـ ؛بگهـ : صبر کنـ منمـ باهاتـ بیامـ ، تنهـ ـا نرو … !
(نامه یک عاشق به معشوقش) - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:30
نمي دونم از كجا شروع كنم؟از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام
(مهرمادری) - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:30
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد . پشت خط مادرش بود . پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟ مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ ف
(یه روزخوب) - تاریخ: 1397/2/9 ساعت: 12:59
یه ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ :  ﻣﺎﻣﺎﻥ؟  ﻟﺤﺎﻓﻪ ﻣﻦ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﻟﺸﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺍﻻﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﺑﺎ؟ ﭼﺮﺍ ﻻﻣﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟؟ !!! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ!  ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ؟ ... چرا ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺧﻪ؟! ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ...! ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺷﺴﺘﻦ؟ ﻋﺸﻘﻢ؟ﺁﺭﻭ
داستان عاشقانه دختروپسر.(قلب) - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 21:13
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من ب
(عشق حقیقی) - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 21:13
(عشق حقیقی) پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه پیرمرد غمگین شد گفت
(دیو ودلبر) - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 21:13
داستان دیو و دلبر رو شنیدی؟ دلبر عاشق دیو شد و وقتی که بهش گفت که دوسش داره طلسم دیو شکست و تبدیل به آدم شد. حالا قصه ی منو گوش کن:زمانی عاشق یه آدم شدم ولی وقتی تا بهش گفتم دوسش دارم به دیو سنگدل تبدیل شد. من هنوزم دیو رو دوست دارم حتی اگه دلبرش من نباشم..! نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد